کمپوت!
ارسال در تاریخ یکشنبه 15 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری

کمپوت در جبههداشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید!
بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...
با همون لهجه اش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده!!!!!
آری همینان بود  آمدند تا هرچند کوتاه برای مدتی شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند. آمدند و آن‌قدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بوند، اینان مرگ را به سخره گرفتند...




طبقه بندی: جبهه و جنگ،  طنز، 
قالب وبلاگ مرجع راهنمای وبلاگ نویسان
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات