مصاحبه شهید بهزادی (بعد از عملیات بدر در سال 63)
ارسال در تاریخ شنبه 21 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری

بسم ا... الرحمن الرحیم . اللهم ایاك نعبد و ایاك نستعین

 

بنده پاسدار و 21 ساله و متولد 1342  می باشم و در حال حاضر زیر نظر قرار گاه نجف اشرف فعالیت می كنم . خاطراتی را كه بچه ها در این جبهه ها دیده اند چیزی است كه كسی نمی تواند منكر آن شود هر كدام از بچه ها خاطرات زیادی دارند چه از پدافند و چه از آفند بچه ها خاطرات زیادی دارند .چون این خاطرات زیر نظر امر خداست و كار ما هم بخاطر خداست و به خاطر همین هم است كه ما بارها به چشم خودمان كارهای خارق العاده و امدادهای غیبی را دیده ایم.

 

از نظر امدادهای غیبی من از عملیات فتح المبین كه در جبهه ها پا گذاشته ام با چشم خودم  این امدادهای غیبی را می بینم كه دشمن با صدای الله اكبر فرار می كند از آنجایی كه بچه ها از میدان مین رد می شوند و پا روی مینها می گذارند ولی مینها منفجر نمی شوند از آنجایی كه بچه ها از توی كانال پر از سیم برق عبور می كنند و هیچ چیزی نمی شوند حتی یادم است كه در عملیات محرم بچه ها از میدان مین عبور كرده بودند و بعد از عملیات خسته بودند و می خواستند برگردند به میدان مین رسیده بودند كه خنثی نشده بود و شب قبل از آن میدان عبور كرده بودند و مینها منفجر نشده بود.

 

در رابطه برادران شهید میتوانم بگویم كه وقتی ما در كنار بچه های بسیج هستیم و اسمی از شهدا می آید اشكمان جاری می شود. آن بچه هایی را به یاد می آوریم كه جلوی ما تكه تكه شدند، بچه هایی كه اصلاً نمی دانستند عقب نشینی یعنی چه بعضی از برادرانی كه شهید شدند، اول مجروح بودند ما آنقدر به آنها می گفتیم بابا به عقب بكشید، شما مجروح هستید نمی كشیدند عقب، به آنها دستور می دادیم، امر ولایت بود كه می گفتیم شما به عقب بكشید، شما مجروح هستید اگر برنامه ای شود خون از شما می رود و شهید می شوید ولی با این حال به عقب  نمی كشیدند. ما خیلی از شهدا را داشتیم كه این طور بودند. برادر داود علی پناه را داریم كه با چه حالی شهید شد. برادر سالمی، كریم رفیعی را داشتیم. شهدایی كه مثل آزادی، علی كربلایی، قاسم یارعلی را داشتیم كه مخابرات چی بود و واقعاً چقدر كارش عالی بود و چقدر نظم ونظافت داشت. چه نماز شبهایی كه این برادرها می خواندند. ما برادر شاندیز را داشتیم كه تمام خط دشمن را پر از گلوله های تیربار كرده بود و لودر دشمن را در جای خودش نشانده بود. ما خیلی تیربارچی و آر پی جی زن داشتیم فرمانده دسته هایی مثل رضا كعبه زاده داشتیم مجروحهایی مثل سید حسن كربلایی، مثل حبیب میاحی. ما مجروح و شهید خیلی داشتیم و واقعاً این پیروزیها كه بدست ما می آید در اثر خون آنهاست، اثر دعاهای آنهاست، دعاهایی كه این عزیزان می كنند. اشاره ای هم به آن مادران و خواهران و برادران و پدران و رهبر عزیزمان كه پشت جبهه ها هستند و پشت سر ما دعای خیر می كنند بكنیم كه و  این دعاهاست كه ما را پیروز كرده است و من از خدا می خواهم خدایا، همان كسانی كه دارند انقلاب را به پیش می برند و اسلام را یاری میكنند همه این كسانی كه درون محشر و روز قیامت باید به حسابشان برسی همه ما سر افكنده هستیم ما را با این شهدا و مجروحین را با شهدای كربلا محشور بفرما.

برادران مجروحی هم كه در این عملیات دادیم یك سری مجروح سطحی بودند یك عده عمقی، جراحتی كه بچه ها برداشته بودند از آن عشقی كه به خدا داشتند ناله می كردند و الله اكبر می گفتند، یا مهدی میگفتند، حتی بعضی از آنها می گفتند فلانی ما بر می گردیم. می رویم یك مقدار پانسمان می كنیم و بر می گردیم. ما مجروحانی مثل كریم رفیعی داشتیم كه تیر به پایش خورده بود منتهی شب عملیات جوری بود كه پشتیبانی به ما نمی رسید چون زیر آتش متجاوزین بود، به شهادت رسید. ما مجروحانی مثل علی كربلایی و سید حسن كربلایی داشتیم علی كربلایی مجروح شدند و شهید شدند، ولی سید حسن كربلایی را عراق اسیر گرفت و نمی دانم چطور از دست آنها فرار كرد. و تیری به پایش زدند. یا مثل رامین دریاییان كه عراقی ها با رگبار دنبال او گذاشته بودند و او را گرفته بودند كه ایشان با سینه خیز و غلط خوردن و با كمر خم فرار كرده بود كه باز هم تیر خورده بود. ما مجروح های زیادی داریم كه شب عملیات قبل از اینكه به سیل بند بزنیم در قایق به وسیله  دوشكاچی عراق مورد اصابت  گلوله قرار گرفتند و در همان قایق بعضی ها به شهادت رسیدند و بعضی ها هم مجروح شدند یا بچه های غواصی را داشتیم كه به خدا قسم وقتی ما به سیم خاردار رسیدیم و سیم خاردار آخری كه سیم خاردار توپی شكل بود یكی از بچه ها بنام مرادی كه الان هم مجروح هستند، خودش را روی سیم خاردار انداخت و ما از روی كمرش رد شدیم و بعد خودش را بالا كشید و سراغ دشمن رفتیم و بلایی به سر دشمن آوردیم كه دشمن نفهمید ما چطور آمدیم. یعنی قایقهای ما به دو سه متری سیل بند رسیده بود. و هنوز دشمن نفهیمده بود. ما دشمن را دور زده بودیم ولی هنوز دشمن نفهمیده بود یعنی دشمن كور شد. در این عملیات كه ما پیروز شدیم تمامش خدایی بود، یعنی از آن فرماندهان تا تك تیرانداز هیچكس من نمی گفت، همه می گفتند خدا، ذكرشان خدا بود، آن لبهایشان كه تكان می خورد همه اش ذكر خدابود. همه اش یاد امام حسین(ع) بودند. مثل عملیات های قبل نبود كه ماها را غرور بگیرد . این دفعه فقط خدا عملیات كرد و ما بعنوان وسیله بودیم. ما آدم كوكی بودیم كه توانسته بودیم خودمان را از این محور به آن محور برسانیم و عملیات را به پیروزی برسانیم البته به اذن خدا.

حالات بچه ها در عملیات بدر این طور بود كه شب نوزدهم ماه اسفند 63 بود كه ما می خواستیم وارد مناطق عملیاتی بشویم كه بچه ها آن شب گریه می كردند و آنقدر صدای ناله و گریه بچه ها بلند بود كه حد ندارد. همدیگر را دعا می كردند. همدیگر را آنقدر در بغل هم می گرفتند و می گفتند عزیزان من را ببخشید اگر تو را ناراحت كردم حرف بدی زدم من را ببخش همه فقط گریه می كرند صدای گریه ها آنقدر بلند بود كه می ترسیدیم دشمن متوجه شود. هر كس خودش را آنجا كوچك نشان می داد و می گفت من حقیرم. هر كس می گفت من گناهكار هستم. همه به هم التماس دعا می گفتند و الان هم خیلی از آنها از دست رفته اند و خیلی هایشان شهید شده اند. خیلی ها در آن حال حالت معنوی زیادی داشتند و دنیا را در آن موقع كسی اصلاً قبول نداشت. همه می دانستند كه تا چند لحظه دیگر و تا چند ساعت دیگر از این دنیا می روند. مجروح می شدند شهدا را می بینند. با امام حسین رابطه پیدا می كنند. حضرت زهرا را می بینند كه از آنها سوال می كند به ندای پسرم لبیك گفتید یا نه. یك حالت معنوی خاصی داشتند و آن برادرانی كه میتوانند به جبهه بیایند ولی در شهرها مانده اند و به دنیا چسبیده اند و به این مال و منال دنیا چسبیده اند تا آنها به جبهه نیایند خودشان نیستند ما هر چه هم كه بگوییم آنهایی را كه خدا قلبشان را سیاه كرده نمی فهمند آنهایی هم كه خدای نكرده خودشان را به نفهمی زده اند كه نمی فهمند، در صورتی كه می فهمند، اینها بیایند، در این جبهه ها بیایند تا آن حالات معنوی را بینند. ببینند كه بچه ها چطور جان می دهند چطور خون می دهند ببینند كه شهید شدن برای بچه ها از  شیرینی و شكلات و عسل شیرین تر است بچه ها همینطور دعا می كردند. هنگامی كه داشتیم بر می گشتیم به همدیگر می گفتیم شما هنوز زنده اید پس چرا شهید نشده اید. آنها می گفتند كه هدف ما شهادت نبود و هدف ما مجروح شدن و شهید شدن نبود تكلیف بود ولی از عشقی كه به خدا داشتند تاسف می خوردند كه چرا دارند زنده بر می گردند.

در رابطه با برخورد برادران رزمنده با برادران روحانی می توانم بگویم كه اگر شما این مطلب را از یك بچه 4 ساله ایرانی بپرسید مسلما جواب می دهد كه رابطه با برادران روحانی خوب است، چرا كه تا حال این روحانیون بوده اند كه به ما خط داده اند تا انقلاب را به پیروزی برسانیم. چرا كه روحانیون از امام خط گرفته اند و امام ما هم از امام زمان و حضرت رسول و خدا خط گرفتند تا بتوانند به ما خط بدهند. چه از لحاظ مسایل اسلامی و عقیدتی و چه از نظر سیاسی و نظامی و از نظر بعد معنوی و از همه نظر ما را به درجه كمال برسانند. و ما وقتی یك روحانی را در جبهه میان خود می بینیم. به خدا قسم فكر می كنیم كه امام زمان در بین ماست. می دانیم كه ایشان از طرف امام زمان آمده، اینجا روابط خیلی خوب است چه ارتش با سپاه و سپاه با روحانیت، ارتش با روحانیت همه یكی هستیم. همانطور كه آقای رجایی می گفت لباس كسی را عوض نمی كند. می گفت مثلاً لباس سبز كسی را پاسدار نمی كند، ما هم این را می گوییم كه لباس روحانی كسی را روحانی نمی كند. لباس ارتشی كسی را ارتشی نمی كند. بیایند و اینجا را ببینند این اسلام است كه انسان می سازد اینجا لباس اهمیت ندارد. اینجا اخلاص است كه پیش خدا اهمیت دارد. چه آنهایی كه در شهر هستند و چه آنهایی كه در جبهه ها هستند. خدا فقط از بنده اش اخلاص می خواهد. چه اعمالی باشد و با چه لباسی باشد برایش فرق نمی كند. فقط انسان باید اخلاص داشته باشد. و در این جا باز خط اخلاص را روحانیت به ما نشان می دهند.

امدادهای غیبی زیاد هستند  و هركس به شكلی آنرا می بیند. مثلاً یك امداد غیبی برای كسی اتفاق می افتد كه به آن ایمان دارد و همانجا سجده شكر انجام میدهد یك امداد غیبی را كه الان می گویم و ما بعد به آن رسیدیم یعنی خدا ما را توجیه كرد كه من اینكار را كردم  آن این بود كه آن زمانی كه به سیل بند رسیدیم چهار كیلومتر و نیم طول خط بود كه ما باید آن را می شكستیم 12 متر هم عرض سیل بند بود كه باید خط را می شكستیم ما این خط را با یك دسته و نصفی بیشتر نشكستیم. در حالی كه یك دسته و نصفی از ما در بیابان گم شده بود و ما هیچ خبری از آنها نداشتیم وقتی ما به سیل بند زدیم یك دسته و نصفی بیشتر نبودیم و تاسف می خوردیم كه چرا آن یك دسته و نصفی نیامدند. بعد ها كه گذشت و ما سیل بند را گرفتیم و شهید و مجروح دادیم بعد از دو روز فهمیدیم كه واقعاً خدا با ما بود. و بخدا قسم من این را میدانم كه خدا بود كه به من گفت ای بنده كه نمی فهمی این یك دسته و نصفی را خودم پنهان كردم و خودم نگذاشتم كه به خط برسند و تقریباً 13-14 ساعت در رودخانه ها سرگردان بودند زیر آتش دشمن، زیر گلوله های متجاوزین بودند. و هیچكس هم طوری نشد و ما با همان یك دسته و نصفی توانستیم 5/4 كیلومتر طول خط را بگیریم، با آنهمه مجروح و شهیدی هم كه دادیم بتوانیم خط را بگیریم.

در رابطه با بمباران شیمیایی چونكه در این عملیات فاصله ما با عراق خیلی كم بود، عراق از اینكه بخواهد بمب شیمیایی بریزد خیلی می ترسید و جرات نداشت چونكه اگر میزد باد آنها را بطرف نیروهای خودش می برد چون باد طوری بود كه بعضی مواقع به نفع ما بود، بعضی مواقع هم به نفع عراق، این بود كه احتمال میداد نیروهای خودش هم زیر اثرات بمب شیمیایی از بین بروند بخاطر همین می ترسید تا الان كه 6 روز از عملیات گذشته تاكنون هنوز بمب شیمیایی در منطقه ما نریخته است.

 




طبقه بندی: گردان سرافراز کربلا، 
قالب وبلاگ مرجع راهنمای وبلاگ نویسان
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات