تبلیغات
نسل سوم گردان کربلا - مطالب آبان 1390

شعر محرم-علیرضا قزوه
ارسال در تاریخ دوشنبه 30 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری

در خود شکست آن شب، از خود برید عباس

اوج ولایت است این، خود را ندید عباس

آن عاشقان یکدست، هفتاد تن نبودند...

یک تن شدند، یک تن، اول مرید عباس

با یاد کشتگانش، آیینه خانه ای ساخت

آیینه دار او بود ، آیینه چید عباس

از نسل پختگان بود، خامی نکرد، باری

چون سیب سرخ افتاد، از بس رسید عباس

کی او بهانه جو بود، چشمش به چشم او بود

دستی به دست او داد، غیرت خرید عباس

از قهر، او به دور است ، بی ناز و بی غرور است

اول شهیدِ او شد تا شد شهید عباس

" سید حسن"۱ چه زیبا راز تو را علم کرد

"راز رشید" بودی ، راز رشید... عباس

                              ۱۶ تیرماه ۱۳۹۰

۱- روانشاد سید حسن حسینی شاعر بزرگ انقلاب در شعری سپید می گوید: تو آن راز رشیدی / که روزی فرات بر لبت آورد...




طبقه بندی: جنگ نرم، 
پوستر محرم
ارسال در تاریخ شنبه 28 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری
http://www.aul.ir/img/images2/mesbah-alhoda2.jpg


طبقه بندی: جنگ نرم، 
مداحی محمد طاهری
ارسال در تاریخ سه شنبه 24 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری
مداحی محمد طاهری
روز عید غدیر

دانلود با لینک غیر مستقیم



طبقه بندی: جنگ نرم، 
مصاحبه شهید بهزادی (بعد از عملیات بدر در سال 63)
ارسال در تاریخ شنبه 21 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری

بسم ا... الرحمن الرحیم . اللهم ایاك نعبد و ایاك نستعین

 

بنده پاسدار و 21 ساله و متولد 1342  می باشم و در حال حاضر زیر نظر قرار گاه نجف اشرف فعالیت می كنم . خاطراتی را كه بچه ها در این جبهه ها دیده اند چیزی است كه كسی نمی تواند منكر آن شود هر كدام از بچه ها خاطرات زیادی دارند چه از پدافند و چه از آفند بچه ها خاطرات زیادی دارند .چون این خاطرات زیر نظر امر خداست و كار ما هم بخاطر خداست و به خاطر همین هم است كه ما بارها به چشم خودمان كارهای خارق العاده و امدادهای غیبی را دیده ایم.

 

از نظر امدادهای غیبی من از عملیات فتح المبین كه در جبهه ها پا گذاشته ام با چشم خودم  این امدادهای غیبی را می بینم كه دشمن با صدای الله اكبر فرار می كند از آنجایی كه بچه ها از میدان مین رد می شوند و پا روی مینها می گذارند ولی مینها منفجر نمی شوند از آنجایی كه بچه ها از توی كانال پر از سیم برق عبور می كنند و هیچ چیزی نمی شوند حتی یادم است كه در عملیات محرم بچه ها از میدان مین عبور كرده بودند و بعد از عملیات خسته بودند و می خواستند برگردند به میدان مین رسیده بودند كه خنثی نشده بود و شب قبل از آن میدان عبور كرده بودند و مینها منفجر نشده بود.

 

در رابطه برادران شهید میتوانم بگویم كه وقتی ما در كنار بچه های بسیج هستیم و اسمی از شهدا می آید اشكمان جاری می شود. آن بچه هایی را به یاد می آوریم كه جلوی ما تكه تكه شدند، بچه هایی كه اصلاً نمی دانستند عقب نشینی یعنی چه بعضی از برادرانی كه شهید شدند، اول مجروح بودند ما آنقدر به آنها می گفتیم بابا به عقب بكشید، شما مجروح هستید نمی كشیدند عقب، به آنها دستور می دادیم، امر ولایت بود كه می گفتیم شما به عقب بكشید، شما مجروح هستید اگر برنامه ای شود خون از شما می رود و شهید می شوید ولی با این حال به عقب  نمی كشیدند. ما خیلی از شهدا را داشتیم كه این طور بودند. برادر داود علی پناه را داریم كه با چه حالی شهید شد. برادر سالمی، كریم رفیعی را داشتیم. شهدایی كه مثل آزادی، علی كربلایی، قاسم یارعلی را داشتیم كه مخابرات چی بود و واقعاً چقدر كارش عالی بود و چقدر نظم ونظافت داشت. چه نماز شبهایی كه این برادرها می خواندند. ما برادر شاندیز را داشتیم كه تمام خط دشمن را پر از گلوله های تیربار كرده بود و لودر دشمن را در جای خودش نشانده بود. ما خیلی تیربارچی و آر پی جی زن داشتیم فرمانده دسته هایی مثل رضا كعبه زاده داشتیم مجروحهایی مثل سید حسن كربلایی، مثل حبیب میاحی. ما مجروح و شهید خیلی داشتیم و واقعاً این پیروزیها كه بدست ما می آید در اثر خون آنهاست، اثر دعاهای آنهاست، دعاهایی كه این عزیزان می كنند. اشاره ای هم به آن مادران و خواهران و برادران و پدران و رهبر عزیزمان كه پشت جبهه ها هستند و پشت سر ما دعای خیر می كنند بكنیم كه و  این دعاهاست كه ما را پیروز كرده است و من از خدا می خواهم خدایا، همان كسانی كه دارند انقلاب را به پیش می برند و اسلام را یاری میكنند همه این كسانی كه درون محشر و روز قیامت باید به حسابشان برسی همه ما سر افكنده هستیم ما را با این شهدا و مجروحین را با شهدای كربلا محشور بفرما.

برادران مجروحی هم كه در این عملیات دادیم یك سری مجروح سطحی بودند یك عده عمقی، جراحتی كه بچه ها برداشته بودند از آن عشقی كه به خدا داشتند ناله می كردند و الله اكبر می گفتند، یا مهدی میگفتند، حتی بعضی از آنها می گفتند فلانی ما بر می گردیم. می رویم یك مقدار پانسمان می كنیم و بر می گردیم. ما مجروحانی مثل كریم رفیعی داشتیم كه تیر به پایش خورده بود منتهی شب عملیات جوری بود كه پشتیبانی به ما نمی رسید چون زیر آتش متجاوزین بود، به شهادت رسید. ما مجروحانی مثل علی كربلایی و سید حسن كربلایی داشتیم علی كربلایی مجروح شدند و شهید شدند، ولی سید حسن كربلایی را عراق اسیر گرفت و نمی دانم چطور از دست آنها فرار كرد. و تیری به پایش زدند. یا مثل رامین دریاییان كه عراقی ها با رگبار دنبال او گذاشته بودند و او را گرفته بودند كه ایشان با سینه خیز و غلط خوردن و با كمر خم فرار كرده بود كه باز هم تیر خورده بود. ما مجروح های زیادی داریم كه شب عملیات قبل از اینكه به سیل بند بزنیم در قایق به وسیله  دوشكاچی عراق مورد اصابت  گلوله قرار گرفتند و در همان قایق بعضی ها به شهادت رسیدند و بعضی ها هم مجروح شدند یا بچه های غواصی را داشتیم كه به خدا قسم وقتی ما به سیم خاردار رسیدیم و سیم خاردار آخری كه سیم خاردار توپی شكل بود یكی از بچه ها بنام مرادی كه الان هم مجروح هستند، خودش را روی سیم خاردار انداخت و ما از روی كمرش رد شدیم و بعد خودش را بالا كشید و سراغ دشمن رفتیم و بلایی به سر دشمن آوردیم كه دشمن نفهمید ما چطور آمدیم. یعنی قایقهای ما به دو سه متری سیل بند رسیده بود. و هنوز دشمن نفهیمده بود. ما دشمن را دور زده بودیم ولی هنوز دشمن نفهمیده بود یعنی دشمن كور شد. در این عملیات كه ما پیروز شدیم تمامش خدایی بود، یعنی از آن فرماندهان تا تك تیرانداز هیچكس من نمی گفت، همه می گفتند خدا، ذكرشان خدا بود، آن لبهایشان كه تكان می خورد همه اش ذكر خدابود. همه اش یاد امام حسین(ع) بودند. مثل عملیات های قبل نبود كه ماها را غرور بگیرد . این دفعه فقط خدا عملیات كرد و ما بعنوان وسیله بودیم. ما آدم كوكی بودیم كه توانسته بودیم خودمان را از این محور به آن محور برسانیم و عملیات را به پیروزی برسانیم البته به اذن خدا.

حالات بچه ها در عملیات بدر این طور بود كه شب نوزدهم ماه اسفند 63 بود كه ما می خواستیم وارد مناطق عملیاتی بشویم كه بچه ها آن شب گریه می كردند و آنقدر صدای ناله و گریه بچه ها بلند بود كه حد ندارد. همدیگر را دعا می كردند. همدیگر را آنقدر در بغل هم می گرفتند و می گفتند عزیزان من را ببخشید اگر تو را ناراحت كردم حرف بدی زدم من را ببخش همه فقط گریه می كرند صدای گریه ها آنقدر بلند بود كه می ترسیدیم دشمن متوجه شود. هر كس خودش را آنجا كوچك نشان می داد و می گفت من حقیرم. هر كس می گفت من گناهكار هستم. همه به هم التماس دعا می گفتند و الان هم خیلی از آنها از دست رفته اند و خیلی هایشان شهید شده اند. خیلی ها در آن حال حالت معنوی زیادی داشتند و دنیا را در آن موقع كسی اصلاً قبول نداشت. همه می دانستند كه تا چند لحظه دیگر و تا چند ساعت دیگر از این دنیا می روند. مجروح می شدند شهدا را می بینند. با امام حسین رابطه پیدا می كنند. حضرت زهرا را می بینند كه از آنها سوال می كند به ندای پسرم لبیك گفتید یا نه. یك حالت معنوی خاصی داشتند و آن برادرانی كه میتوانند به جبهه بیایند ولی در شهرها مانده اند و به دنیا چسبیده اند و به این مال و منال دنیا چسبیده اند تا آنها به جبهه نیایند خودشان نیستند ما هر چه هم كه بگوییم آنهایی را كه خدا قلبشان را سیاه كرده نمی فهمند آنهایی هم كه خدای نكرده خودشان را به نفهمی زده اند كه نمی فهمند، در صورتی كه می فهمند، اینها بیایند، در این جبهه ها بیایند تا آن حالات معنوی را بینند. ببینند كه بچه ها چطور جان می دهند چطور خون می دهند ببینند كه شهید شدن برای بچه ها از  شیرینی و شكلات و عسل شیرین تر است بچه ها همینطور دعا می كردند. هنگامی كه داشتیم بر می گشتیم به همدیگر می گفتیم شما هنوز زنده اید پس چرا شهید نشده اید. آنها می گفتند كه هدف ما شهادت نبود و هدف ما مجروح شدن و شهید شدن نبود تكلیف بود ولی از عشقی كه به خدا داشتند تاسف می خوردند كه چرا دارند زنده بر می گردند.

در رابطه با برخورد برادران رزمنده با برادران روحانی می توانم بگویم كه اگر شما این مطلب را از یك بچه 4 ساله ایرانی بپرسید مسلما جواب می دهد كه رابطه با برادران روحانی خوب است، چرا كه تا حال این روحانیون بوده اند كه به ما خط داده اند تا انقلاب را به پیروزی برسانیم. چرا كه روحانیون از امام خط گرفته اند و امام ما هم از امام زمان و حضرت رسول و خدا خط گرفتند تا بتوانند به ما خط بدهند. چه از لحاظ مسایل اسلامی و عقیدتی و چه از نظر سیاسی و نظامی و از نظر بعد معنوی و از همه نظر ما را به درجه كمال برسانند. و ما وقتی یك روحانی را در جبهه میان خود می بینیم. به خدا قسم فكر می كنیم كه امام زمان در بین ماست. می دانیم كه ایشان از طرف امام زمان آمده، اینجا روابط خیلی خوب است چه ارتش با سپاه و سپاه با روحانیت، ارتش با روحانیت همه یكی هستیم. همانطور كه آقای رجایی می گفت لباس كسی را عوض نمی كند. می گفت مثلاً لباس سبز كسی را پاسدار نمی كند، ما هم این را می گوییم كه لباس روحانی كسی را روحانی نمی كند. لباس ارتشی كسی را ارتشی نمی كند. بیایند و اینجا را ببینند این اسلام است كه انسان می سازد اینجا لباس اهمیت ندارد. اینجا اخلاص است كه پیش خدا اهمیت دارد. چه آنهایی كه در شهر هستند و چه آنهایی كه در جبهه ها هستند. خدا فقط از بنده اش اخلاص می خواهد. چه اعمالی باشد و با چه لباسی باشد برایش فرق نمی كند. فقط انسان باید اخلاص داشته باشد. و در این جا باز خط اخلاص را روحانیت به ما نشان می دهند.

امدادهای غیبی زیاد هستند  و هركس به شكلی آنرا می بیند. مثلاً یك امداد غیبی برای كسی اتفاق می افتد كه به آن ایمان دارد و همانجا سجده شكر انجام میدهد یك امداد غیبی را كه الان می گویم و ما بعد به آن رسیدیم یعنی خدا ما را توجیه كرد كه من اینكار را كردم  آن این بود كه آن زمانی كه به سیل بند رسیدیم چهار كیلومتر و نیم طول خط بود كه ما باید آن را می شكستیم 12 متر هم عرض سیل بند بود كه باید خط را می شكستیم ما این خط را با یك دسته و نصفی بیشتر نشكستیم. در حالی كه یك دسته و نصفی از ما در بیابان گم شده بود و ما هیچ خبری از آنها نداشتیم وقتی ما به سیل بند زدیم یك دسته و نصفی بیشتر نبودیم و تاسف می خوردیم كه چرا آن یك دسته و نصفی نیامدند. بعد ها كه گذشت و ما سیل بند را گرفتیم و شهید و مجروح دادیم بعد از دو روز فهمیدیم كه واقعاً خدا با ما بود. و بخدا قسم من این را میدانم كه خدا بود كه به من گفت ای بنده كه نمی فهمی این یك دسته و نصفی را خودم پنهان كردم و خودم نگذاشتم كه به خط برسند و تقریباً 13-14 ساعت در رودخانه ها سرگردان بودند زیر آتش دشمن، زیر گلوله های متجاوزین بودند. و هیچكس هم طوری نشد و ما با همان یك دسته و نصفی توانستیم 5/4 كیلومتر طول خط را بگیریم، با آنهمه مجروح و شهیدی هم كه دادیم بتوانیم خط را بگیریم.

در رابطه با بمباران شیمیایی چونكه در این عملیات فاصله ما با عراق خیلی كم بود، عراق از اینكه بخواهد بمب شیمیایی بریزد خیلی می ترسید و جرات نداشت چونكه اگر میزد باد آنها را بطرف نیروهای خودش می برد چون باد طوری بود كه بعضی مواقع به نفع ما بود، بعضی مواقع هم به نفع عراق، این بود كه احتمال میداد نیروهای خودش هم زیر اثرات بمب شیمیایی از بین بروند بخاطر همین می ترسید تا الان كه 6 روز از عملیات گذشته تاكنون هنوز بمب شیمیایی در منطقه ما نریخته است.

 




طبقه بندی: گردان سرافراز کربلا، 
کمپوت!
ارسال در تاریخ یکشنبه 15 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری

کمپوت در جبههداشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید!
بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...
با همون لهجه اش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده!!!!!
آری همینان بود  آمدند تا هرچند کوتاه برای مدتی شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند. آمدند و آن‌قدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بوند، اینان مرگ را به سخره گرفتند...




طبقه بندی: جبهه و جنگ،  طنز، 
۱۰فرمان شهید علمدار برای رسیدن به خدا
ارسال در تاریخ یکشنبه 15 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری
شهید علمدار
حتما بخوانید!

سید مجتبی علمدار_سردار دفاع مقدس_ در یکی از دست نوشته هایش آورده است:
«ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر صفای بچه هایی بود که لذت های مادی را فراموش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم. وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم از دنیا بستیم، فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد اما این گونه نشد. دردهای شما در فراق ما، دل ما را بیشتر آتش می زند. درست است که ما به هر چه می کنید، آگاهیم؛ اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد. وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید، به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار می زنند»

شهید سید مجتبی علمدار برای نزدیکی به خدا با خود عهدهایی بسته بود. در این روزها و شب ها که بهانه های خوبی داریم تا به خدا نزدیکتر شویم، نگاهی داریم به آن عهدها که باید آنها را قوانین شهید علمدار بنامیم و چه خوب است که الگوی راهمان باشند:

قانون اول

خداوندا اعتراف می‌کنم به این که قرآن را نشناختم و به آن عمل نکردم. حداقل روزی ۱۰ آیه قرآن را باید بخوانم، اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیل نتوانستم این ۱۰ آیه را بخوانم روز بعد باید حتما یک جزء کامل بخوانم.

تاریخ اجرا: ۴/۵/۱۳۶۹

قانون دوم

پروردگارا اعتراف می‌کنم از این که نمازم را به معنا خواندم و حواسم جای دیگری بود در نتیجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم روز بعد باید نماز قضای یک ۲۴ ساعت را بخوانم.

تاریخ اجرا: ۱۱/۵/۱۳۶۹

قانون سوم

خدایا اعتراف می‌کنم از این که مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشد. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرب بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم روز بعد باید ۲۰ ریال صدقه و ۸ رکعت نماز قضا به جا بیاورم.

تاریخ اجرا: ۲۶/۵/۱۳۶۹

قانون چهارم

خدایا اعتراف می‌کنم از این که شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم حداقل در هر هفته باید دو شب نماز شب بخوانم و بهتر است شب پنج‌شنبه و شب جمعه باشد اگر به هر دلیل نتوانستم شبی را به جا بیاورم باید به جای هر شب ۵۰ ریال صدقه و ۱۱ رکعت نماز را به جا بیاورم.

تاریخ اجرا: ۱۶/۶/۱۳۶۹

قانون پنجم

خدایا اعتراف می‌کنم به این که «خدا می‌بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خود کار کردم. حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح‌های جمعه سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا بخوانم باید هفته بعد ۴ صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه‌ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه ۲ حزب قرآن بخوانم.

تاریخ اجرا: ۱۳/۷/۱۳۶۹

قانون ششم

حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده‌های نمازهای واجب صلوات بفرستم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم باید به ازای هر صلوات ۱۰ ریال صدقه بدهم و ۱۰۰ صلوات بفرستم.

تاریخ اجرا: ۱۸/۸/۱۳۶۹

قانون هفتم

حداقل باید در هر ۲۴ ساعت ۷۰ بار استغفار کنم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم در ۲۴ ساعت بعدی باید ۳۰۰ بار استغفار کنم و باز هم ۳۰۰ به ۶۰۰ تبدیل می‌شود.

تاریخ اجرا: ۳۰/۹/۱۳۶۹

قانون هشتم

هر کجا که نماز را تمام می‌خوانم باید ۲ روز روزه بگیرم. بهتر است که دوشنبه و پنج‌شنبه باشد. اگر به هر دلیل نتوانستم این عمل را انجام دهم هفته بعد باید به جای دو روز ۳ روز و به ازای هر روز ۱۰۰ ریال صدقه بپردازم.

تاریخ اجرا: ۱۹/۱۱/۱۳۶۹

قانون نهم

در هر روز باید ۵ مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم روز بعد باید ۱۵ مسئله را بخوانم.

تاریخ اجرا: ۱۴/۱/۱۳۷۰

قانون دهم

در هر ۲۴ ساعت باید ۵ بار تسبیحات حضرت زهرا (س) برای نمازهای یومیه و ۲ بار هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیل نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یک‌بار ۳ مرتبه این عمل را تکرار کنم.




طبقه بندی: فرهنگی/مذهبی،  شهدا، 
عالیجناب سایه وتسخیر لانه جاسوسی
ارسال در تاریخ شنبه 14 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری



طبقه بندی: سیاسی، 
امام خامنه ای کبیر
ارسال در تاریخ شنبه 14 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری
http://s2.picofile.com/file/7175154080/low.jpg


طبقه بندی: ولایت، 
فرهنگ 1 درصدی
ارسال در تاریخ جمعه 13 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری
یه روز یه سیدی بود با یه لشگر بسیجی

  بیشتر معلمشون بود

  حرفشم حرف حساب

میخواست اسلام پیامبر (ص) رو زنده کنه

بسیجیا همه عاشقش بودن

یه حرفای عجیبی میزد

حرف اینکه مثلا چطور میشه به دنیا حکومت کرد

چطور میشه به عمق ملت ها نفوذ کرد

...

ولی یه عده بودن متفکر!

مینشستن و بررسی میکردن

نمیتونستن بفهمن حرفهاش رو

آخه با هیج ایسمی جور در نمی اومد

صداشون درنمی اومد ولی تو عمل با گفتمان اون سید غریبه بودن

جنگ رو اونا توموم کردن و داغ زدن به دل بسیجی ها

سید هم رفت

اما راه و علمش باقی موند

فقط و فقط تو همون دل داغ دیده بسیجی ها و آقاشون

.

یه دفعه همشون مدیر فرهنگی شدن ، کارشناس سیاسی شدن ، هر چی که

توش پول بود شدن

برا مدرکشم خودشون دانشگاه زدن

اسمش هم گذاشتن اسلامی که بیشتر دل بسوزونن

و دیگه شروع شد...

اول ناتو زدن به فرهنگ بعد شبیخون بعدشم تهاجم رو زدن و به خیال خامشون

کار رو تموم کردن

خلاصه از فرهنگ اسلامی چیزی باقی نموند به جز یه مشت بسیجی درب

داغون که یا رو تخت بیمارستان بودن یا مثل دیوانه ها با هم میگفتن و میخندیدن

به روزگار

 تو هرشاخه ای یه تز داشتن

اما همه ی نگاهشون به جوانها بود

برنامه داشتن براشون اساسی !

تا تونستن شخم زدن به آرمان امام و انقلاب

بیت المال هم دست آویز افکار پوچشون بود

میخواستن جمهوریت رو از نظام حذف کنن

یه اسلام جدید هم ساخته بودن

اسلامشون پایه اساسش غریبه بود

نمیدونم چقدر خرجش کردن

اما بودجه میخواست فراوان

الکی که نیست کار فرهنگیه

جوانها باید از جرم و جنایت دور بشن

حتی به اندازه 90 دقیقه

حالا چهارتا فحش هم یادگرفتن خیالی نیست

خودشون رو تخلیه میکنن

با داور حساب شده ( از همون بودجه فرهنگ )

یه وقتم دیدین با هم شوخی کردن...

یا قلقلک دادن به دل نگیرین ؛ جوان هستن؟

هدف جام جهانیه!

بچسب به یار دوازدهم

.

چکار میکنن خدا میدونه

معلوم نیست میخوان تا کجا پیش برن

.

تق مهدفرهنگشون هم دراومد

.

اما چند قدم بیشتر نمونده بودا

نفهمیدن چی شد

ای بابا اینا خرج میکنن مردم انقلابی بشن از اون ور زمین میزنه بیرون

.

هر چی سید بشون گفت آخر عاقبت فرهنگ 1 درصدی اینه ، نفهمیدن !!!

ایشالله خودمون حالیشون میکنیم






جشنواره نماهنگ تسخیر
ارسال در تاریخ پنجشنبه 12 آبان 1390 توسط محمد امین غفاری


جشنواره نماهنگ تسخیر

برای ثبت نام پس از مطالعه پوستر آئین نامه جشنواره با کلیک بر روی تصویر آئین نامه ثبت نام کنید





قالب وبلاگ مرجع راهنمای وبلاگ نویسان