تبلیغات
نسل سوم گردان کربلا - مطالب آذر 1390

هیات همرزمان شهدا
ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط محمد امین غفاری

هر چه قطعه والدین شهدا در بهشت شهدا بزرگتر می شود توفیق زیارت خانواده شهدا کمتر می شود. باقی مانده ها را دریابیم!

            وعده ما دوشنبه شب ها بعد از نماز مغرب و عشا مسجد حجازی

           



طبقه بندی: گردان سرافراز کربلا،  شهدا، 
!!!اهانتی که ۵۵۰ میلیارد برای مسؤلین بهبهان آب خورد
ارسال در تاریخ سه شنبه 29 آذر 1390 توسط محمد امین غفاری

یک ماه پیش در بهبهان سیلی آمد که طبق آمار رسمی ۱۳کشته و ۵۵۰ میلیارد تومان (به نوشته روزنامه سایه تهران- فکر کنم باید به ریال باشه) خسارت بجا گذاشت؟

علت چه بود؟!

در ابتدا هرکسی چیزی می گفت، بعضی می گفتند این مسؤل کم کاری کرده بعضی‌ها هم می‌گفتند آن مسؤل مقصره؟!!!

اما واقعاً چه کسی مقصر بود؟

شنیده‌اید که می‌گویند: “چوب خدا صدا نداره!” این هم از مصادیق همین حرفه.

راستی چرا چوب خدا؟ مگر مردم بهبهان چه کرده بودند که چوب خدا نصیبشان شد؟

کمی فکر کنید…

قبل از این اتفاق چه ماجرایی در بهبهان رخ داده بود؟!

بله عزیزانم، اگه ۱۴۰۰ سال پیش مادرمون رو در کوچه‌های نفاق‌زده مدینه سیلی زدن، در بهبهان که لقب شهر دارالمؤمنین را یدک می‌کشه به ناموس خدا اهانت کردند و مسؤلین هم برخورد مناسبی نکردند.

حالا فهمیدین چرا میگم “چوب خدا”. وقتی اهانت به بی‌بی دو عالم برای مسؤلین دغدغه نشه، ……









طبقه بندی: جنگ نرم، 
بنازم به این دین که میگه موسیقی ( غنا) حرامه؟
ارسال در تاریخ یکشنبه 27 آذر 1390 توسط محمد امین غفاری
[http://www.aparat.com/v/ea38400fd23f67c6def24e872202031684877]


گلچین سخنرانی جذاب و شنیدنی استاد رائفی پور در رابطه با موسیقی ..!!
زمان:53 دقیقه
حجم: بیشتر






طبقه بندی: استاد علی اكبر رائفی پور، 
دانشجویان ایران مقدمه ساز ظهور حضرت مهدی عج
ارسال در تاریخ یکشنبه 27 آذر 1390 توسط محمد امین غفاری
[http://www.aparat.com/v/2cafb8837608901ff71d592338721a4d83616]





طبقه بندی: فرهنگی/مذهبی، 
حضرت زهرا... بهبهان...
ارسال در تاریخ یکشنبه 27 آذر 1390 توسط محمد امین غفاری
...
مگر نه اینکه حضرت زهرا(س) مادر امت اسلامی است؟
مگر نه اینکه حضرت زهرا(س) پاره تن رسول است؟
مگر نه اینکه حضرت زهرا(س) اولین شهید راه ولایت است؟
مگر نه اینکه...
فکر کنم دکتر شریعتی بهتر گفته باشد که گفت: "فاطمه فاطمه است."
پس چرا حالا که بیش از یک ماه از اهانت به حضرت زهرا(س) در بهبهان می گذرد، مسؤلین پیگیر مسئله نبوده اند؟
ممکن است بعضی از مسؤلین هم بگویند که ماپیگیر مسئله بوده ایم اما ...!!!
اما چی؟
اما شخص اهانت کننده فرار کرده؟!!
مگه این سرباز فراری از ریگی گنده‌تره که نمیشه گرفتش یا مثل بعضی آقا زاده‌ها (م.ه) خرش خیلی میره که نمیگیرنش؟!!
بابا خفه شدیم از بس که ...

من از مسؤلین بهبهان یه سؤالی دارم و اون هم اینه که اگه این شخص به مادر شما اهانت کرده و فحش داده بود، چه وضعی داشتین؟ آیا اون شخص یک شبه دستگیر نمی‌شد؟ جد و آباد طرف رو در نمی‌آوردین؟ اصلاً میتونستید شب راحت بخوابین؟ آرامش داشتین؟ یا این همه بی‌خیال بودین و سکوت می‌کردین؟!!

اگه بی‌خیال بودین که اوف بر شما. اما اگه برخوردی داشتین لااقل آن برخورد را برای ملتی می‌کردید به مادرشان اهانت شده است (البته خودتون رو جزء این ملت ندانید)
وگرنه که ما فقط خدا را داریم و لعن آن شخص فراری و کسانی که در این امر مصامحه می‌کنند

متن ارسالی از بنده فاطمه‌الزهرا



طبقه بندی: جنگ نرم، 
ادای تكلیف ( شهید تاراس) - علی عمیره
ارسال در تاریخ شنبه 19 آذر 1390 توسط محمد امین غفاری

آرام و بی ادعا بود و در عین حال پر جنب و جوش. می‌دانستم از بچه‌های با سابقه جنگ است این را بعد‌ها نه از خودش كه از یكی از شهدای گروهان شنیدم كه از عملیات ثامن الائمه جنگ را شروع كرده است. در بیشتر عملیاتها شركت كرده و مجروح شده بود در یك مورد آن برخی انگشتان دست چپش از كارافتاده بود ولی او باهمان دست راستش كار چندین نفر را انجام می‌داد.

مظلوم و گمنام و مثل بقیه رزمندگان راضی به ذكری از فعالیتهای جنگی‌اش نبود به او گفته بودند می‌توانی به شهر برگشته و در تعاون سپاه ایذه مشغول به فعالیت شوی اما او با این توجیهات و علی رغم جراحتهای جسمی‌اش حاضر به ترك جبهه نبود.در كنار فرماندهی گروهان بود و هرجا فرمانده یا معاون دسته‌ای نبود یا مجروح شده بود او را می‌فرستاند.

فرماندهی لشكر هفت ولی عصر(عج) پس از عملیات والفجر هشت گردان سلمان فارسی را برای سازماندهی نیروهای رزمنده شهرستان ایذه به فرماندهی شهید علیرضا جعفر‌زاده تشكیل داده و او (از آنجا كه اهل ایذه بود) را هم برای فرماندهی یكی از گروهانهای آن گردان فراخوانده بود اما او به سادگی حاضر به رفتن نبود و این موضوع یك ماه وقت او را گرفته بود تا اینكه به او اعلام كردند تكلیف است.

به محض اینكه نام (تكلیف) آمد بدون كمترین اصرار و مقاومتی، میل باطنی‌اش را كنار گذاشته، كوله پشتی‌اش را برداشت و از گردان كربلا یكراست رفت گردان سلمان. تعجب كردم نه به آن وابستگی‌اش به گروها ن نجف اشرف و نه به این تسلیم محض.

 مدتی بعد در گرما گرم عملیات كربلا ی پنج و در یك غروب غم انگیز در حال وضو در محوطه گردان، پای تانكر آب بودم كه خبر را یكی از رزمندگان داد: «چند روز پیش در عملیات كربلای پنج وقتی كه صحنعلی تاراس برای پرتاب نارنجك به سمت عراقیها از خاكریز بالا می‌آید دشمن سینه‌اش را به رگبار بسته است و... بهت زده شدم دیگر حتی قدرت تمام كردن وضویم را نداشتم. خود را به گوشه‌ای كشیده و بر زمین نشستم.

 برای دقایقی تمام خاطرات گذشته ام با او مثل فیلم از جلوی چشمانم گذشت تا رسیدن به عملیات والفجر هشت. زمانی كه سه نفری در كانالی در شهر فاو نشسته و درحال صحبت بودیم گفت: آرزو دارم این دفعه دیگر مجروح نشوم بلكه اگر قرار است تیر یا تركش بخورم، به شهادت برسم.

 باورم نمی‌شد كه دیگر تاراس عزیزمان نباشد آخر او قرار بود برای دیدنمان سری به گروهان نجف اشرف بزند این را خودش در آخرین باری كه او را دم درب دژبانی پادگان كرخه و در عقب لندكروز دیده بودم به من گفته بود. درحالیكه ماشین حركت می‌كرد لبخند صادقانه و تکان دادن دست مجروحش آخرین تصویر من از او بود.

 چند سال بعد وقتی برای دیدار با خانواده‌اش در شهرستان ایذه رفتیم پرده دیگری از مظلومیت او در مقابلم كنار رفت.

 استضعاف و تنگ دستی مشهود خانواده‌اش آدمی را به فكر می‌برد كه: حقیقتا بار اصلی جنگ و انقلاب بر دوش پا برهنگانی است كه بر تمام اعمالشان چتر شرع سایه انداخته و امورات دنیویشان را مرز حلال و حرام از هم تفكیك می‌كند و آنگاه كه فتوای امام در مورد واجب بودن حضور افراد در جبهه را می‌شنوند تمام توجیهات (درس كار خانواده و...) را كنار گذاشته و تنها به عمل به تكلیف می‌اندیشند. هر چند وظیفه سپر كردن سینه‌ها در برابر تیربار گرنیوف دشمن باشد.

آنروز وظیفه آن بود كه شهیدان بار امانت آنرا به سر منزل مقصود رساندند. و امروزه عمل به تكلیف گاهی گذشت از امكانات، امتیازات و... است و البته كه این گذشت گاهی از جان دادن سخت‌تر است. نویسنده و خواننده باید با مقایسه خویش با تاراس‌ها و فرجوانی‌ها برای این سوال جوابی محكمه الهی پسند فراهم كنند كه: آیا به تكلیف خویش عمل كرده ایم؟

شاید اینجا بشود با توجیهات قانونی یا شبه قانونی جوابی دندان شكل داده و اموراتمان را بگذرانیم.اما بیاد داشته باشیم كه در آنجا با این استدلالات چوبین اجازه عبور از پل صراط به هیچكس نمی‌دهند. پلی كه از مو باریكتر و از شمشیر تیز‌تر است...

 وای بحال بی جوابان!




طبقه بندی: گردان سرافراز کربلا، 
پاتك به واژه ها - علی عمیره
ارسال در تاریخ شنبه 19 آذر 1390 توسط محمد امین غفاری

»» بترسیم ازروزی که ازاین کالبدهای به یادماندنی (شهدا) چیزی روزیمان نشود.مگرنه این است که مابه این مشایعت هاعادت کرده ایم؟


»» سیدصادق مروج(جانشین گردان)، حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده گردان)وعبدالامیردباغ زاده(فرمانده گروهان) شب عملیات اول صف بودند  و موقع غذا گرفتن  ته صف!


»» جبهه شهرخدا بودشهر کسانی که همیشه راست می گفتند!

 

 


ادامه مطلب
شهید بابایی (( وَمَن یَتَّقِ اللَّـهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا ))
ارسال در تاریخ پنجشنبه 17 آذر 1390 توسط محمد امین غفاری
[http://www.aparat.com/v/40ae5de2aa2c1e1dddb619ce9af3dd9f77426]





طبقه بندی: شهدا، 
شهید بابایی قهرمان مبارزه با نفس..!
ارسال در تاریخ پنجشنبه 17 آذر 1390 توسط محمد امین غفاری
[http://www.aparat.com/v/dc4a78ddea3249906b9ccfcbed7f644274999]


محمد صادق






طبقه بندی: شهدا، 
معجزه ذكر امام زمان - خاطره احمد چلداوی
ارسال در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 توسط محمد امین غفاری

روزی که امیر کریمی شهید شد (یا روز بعدش بود) که در سنگر انتهای کانال در منطقه شرهانی، به همراه یکی از بچه­ها نشسته بودم. تازه تیربارم را تمیز کرده بودم. می­خواستم تیربار را امتحان کنم. گفتم حالا که می­خواهم امتحان کنم حیف است گلوله­هایش را هوایی بزنم و بهتر است به طرف دشمن شلیک کنم. به طرف سنگر انتهای کانال رفتم. یکی از بچه­ها مشغول نگهبانی بود. مقداری به طرف دشمن شلیک کردم. دشمن که به نظر می­رسید دقیقاً گرای کانال را داشت، شروع به کوبیدن کانال با انواع خمپاره­ها نمود. همان لحظه خمپاره­ای دقیقاً پشت سرما در داخل کانال اصابت کرد و به همراه مهمات موجود در پشت سرمان منفجر شد. شدت انفجار به حدی بود که  باعث شد تمام خرج­های آرپی­جی و حتی گلوله­های آن شعله­ور شوند. دوست همراهم که حالا اسمش یادم نیست، دست روی چشمانش گذاشت و با صدای بلند فریاد زد: «کور شدم!» و با سرعت از روی آتش خودش را به طرف دیگر رساند. خیلی دلم برایش سوخت. اولش فکر کردم واقعاً کور شده، بعد فهمیدم حالش خوب است. اما من به دلیل اصابت دو ترکش به پاهایم نتوانستم حرکت کنم. آن روز من صحنه­ی قیامت را به چشم دیدم. من در انتهای کانال افتاده بودم و بچه­ها در چند متری­ام به من روحیه می­دادند. بین من و بچه­ها آتش بزرگی ناشی از انفجار مهمات آرپی جی شعله­ور بود که هر لحظه با انفجار تعدادی خرج و گلوله بر شدت آن افزوده می شد. بچه ها نمی توانستند به کمکم بیایند. از طرفی کانال پر از آتش بود و از طرفی بیرون از کانال در دید مستقیم دشمن قرار داشت. آن لحظه شهادتین را خواندم و منتظر شهادت ماندم. با هر انفجار ترکش­ها به اطراف پراکنده می­شدند، و پس از مدتی هر دو دست و ابرویم هم مورد اصابت ترکش قرار گرفت. فقط خودم را به گونی­های انتهای کانال فشرده بودم. از شدت دود و آتش نمی­توانستم بچه­هایی که آن طرف بودند را ببینم. فقط صدای یکی از آن­ها، که به نظرم خوانساری بود، را می­شنیدم که از حالم می پرسید و سعی می­کرد جملاتی برای تقویت روحیه­ام بگوید.من توان پاسخ نداشتم و از هر چهار دست و پا و صورتم خون جاری بود. یک لحظه فکری به سرم زد. با خودم گفتم این­جا نشستن که خودکشی است، ولی اگر از روی آتش بدوم شاید زنده بمانم. اگر هم شهید شدم که تمام تلاشم را برای نجات کرده­ام و حَرَجی بر من نیست. از کمک بچه­ها ناامید بودم. اما نمی­توانستم از جا برخیزم. با تمام توان فریاد زدم:«یا امام زمان!» ناگهان توانی به دست آوردم که نه تنها توانستم بایستم، بلکه حتی توانستم با سرعت از روی آتش بدوم و در طرف دیگر کانال، ناتوان بر زمین افتادم. تازه فهمیدم یاد امام زمان چگونه معجزه می­کند.

 




طبقه بندی: گردان سرافراز کربلا، 
قالب وبلاگ مرجع راهنمای وبلاگ نویسان